سخـــتــــ تریــن دو راهـــی عشــق دو راهـــی بیــن فرامـــــوش کــردن و انـتـــظاراستـــــ
گاهـــی کــامل فرامـــــوش می کنی و بعـد می بینی که باید منـتـظــــر مـــی مـــانــدیــــــــ..
و گاهی آن قـــدر منتظـــرمی مانیـــــ که مـــی فــهمی زودتر از این ها باید فرامـــوشـــــ مـــی کردیــــــ

در این نوروز باستانـــی خیــال آمدنتــــ را به آغوش خستـــه مـــی کشمــــ . . .
سر به هوا نیستــــم
امــــا
همیشـــــه چشــــم به آسمان دارم
حال عجیبـــی ست

دیدنــــ همان آســــــمان کــه
شاید "تــــــو"
دقایقـــی پیشـــــ
به آن نـــــــــگاه کـــرده ای...!!!
چه غریبانه می خواهمتــــ
آن لحظه که اشک در چشمانت می رقصد و چشمان من مست چشمان تو است...
آن لحظه که قفل می کنی مرا در دستانت و
زندانی می کنی مرا عاشقانه و
تنگ و تنگ تر می کنی این زندان را
آن قدر تنگ ... تا مرز یکی شدن ...

چه بی تابانه می خواهمت
آن لحظه که دستم را می گذاری روی قلبت و می گویی : ببین برای تو می زند ...
و من غرق می شوم در این همه خوبی ...
در این همه احساس گاهی شک می کنم که شاید خواب باشد این ها ...
شاید رویا باشد این همه خوشبختی ...
اما وقتی گم می شوم در آغوشت ...
فراموش میکنم همه ی این ها را
و میگویم : حتی اگر رویا باشد رویای قشنگی است ...
بگذار باشد ...
بگذار این لحظه را ...
فقط این لحظه را خوشبخت باشم ...

ذهنم پــر از تو ، خــالی از دیگران است ...
اما کنارم خــالی از تو ، پــر از دیگران است ... !

لینک تکونی داشتم
متاسفانه بدلیل زیر پاگذاشتن قوانین وب حذف شدند
میترسم از آن روزی که رهایمـــ کنیـــ ،
شاید فکر کنی که محالـــ است قلبت را از قلبمــــ جـــدا کنیــــ
این روزها کار همه بی وفاییستــــــ
تا این حـــد هم نبایـــد مرا به یک عشــــق ماندگار مطمئـــن کنـــی
تو خواســـتـــی مرا به خودتـــــــ وابســــــــته کنی
تو خواستــی قلبم را اسیر قلبـــــ پاکتــــــ کنی
دیگر محال است بتوانی مرا از خودتـــــ سیــــر کنی!
این قلبی که در سینه دارم آن قلب تنــــها نیستــــ
حال و هوای من مثل گذشتـــه ها نیستــــ
حالا دیگر وجودم نیز مال خـــــودم نیستـــــ ،
این اشکهـــــایی که میریزد از چشمانــــم، دستــــ خودم نیستــــــ
این دلتنگی ها و بی قراری هایم حســـ و حالــــ همیشگیستــــ
از چی بگم وقتی دلم از تو دور میمونه
وقتی قلب پاک تو هیچی ازم نمیدونه